تبليغاتX
می خوام تنهاییموفریادکنم


می خوام تنهاییموفریادکنم

منم اونیکه تنهای تنهاست

 

خانم‌هایی که موهای قرمز دارند و رنگ پوستشان نیز روشن تا متوسط است باید از از رنگ‌های مرجانی،قهوه‌ای،کهربایی،برنز و رنگهای خاکی و مانند این ها استفاده کنند . انخاب رنگ مو از اهمیت بالایی بر خوردار است لطفا هنگام استفاده به مشخصات ان توجه کنید .

۱>>>موی بلوند با رنگ پوست روشن تا متوسط،باید بیشتر از گروه رنگ‌های صورتی استفاده کنند.

۲>>>موی قهوه‌ای روشن و خرمایی با رنگ پوست روشن تا متوسط،معمولا از قرمز روشن و قرمز مایل به عسلی استفاده می‌کنند.

۳>>>خانم‌هایی که موهای قهوه‌ای تیره و پوست روشن تا متوسط دارند،بیشتر از سایه‌های روشن،قرمز و آلبالویی استفاده می‌کنند.

۴>>> موهای مشکی و رنگ‌های پوست تیره‌تر،از رنگ‌های خنثی و طبیعی استفاده می‌کنند مثل:صورتی کمرنگ،قهوه‌ای روشن و مرجانی رنگ پریده.

 

برای خواندن ادامه این مطلب به ادامه مطلب مراجعه کنید

 


نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 18:3 توسط M...A...R...Y...A...M...| |

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 17:19 توسط M...A...R...Y...A...M...| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 16:15 توسط M...A...R...Y...A...M...| |

Click to view full size image

 

 

دوست دارم

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 16:12 توسط M...A...R...Y...A...M...| |

2co5uu1[1]~0.jpg
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 17:46 توسط M...A...R...Y...A...M...| |

123mz9i.jpg
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:26 توسط M...A...R...Y...A...M...| |

 

احساسی ، کوتاه ، عاشقانه

بهترین و جدیدترین متن های احساسی در وبلاگ بی کسی نیلوفر

اولين نيستيم ...!! اما بهترينيم ...!!

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار......

لطفا برای خواندن بقیه این متن جذاب به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید

 

 

 

<< ادامــه مـطـلـب >>

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 18:30 توسط M...A...R...Y...A...M...| |

 

بهترین و جدیدترین داستان کوتاه از بهاربیست      bahar-20.com

بهترین و جذابترین داستان های کوتاه از بهاربیست

Www.Dastan.Bahar-20.Com 

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ...

برای خواندن ادامه این داستان کوتاه ، لطفا به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید

 

 

««« ادامـــه مــطــلــب »»»

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 17:41 توسط M...A...R...Y...A...M...| |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 10:54 توسط M...A...R...Y...A...M...| |

 

 

خنده تلخ سرنوشت

بهترين داستان هاي كوتاه از بهار-بيست dastan.bahar-20.com

داستان زيبای خنده تلخ سرنوشت
بهترین و جذابترین داستان های کوتاه از بهاربیست
www.dastan.bahar-20.com

شروع:
نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم
قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم
اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب
مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره
خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم
دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم
یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده
ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس
دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه
یه مرد واقعی ...
به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود
دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی
گور بابای همه , فقط اون ,
بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود
دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور
مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم
ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود
باید می بردمش یه جای خلوت
خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,
وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش
عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .
بیا دیگه پرنده خوشگل من ..
امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون .
خودش بود ... ...
.............. ........

لطفا برای خواندن بقيه داستان به بخش ادامه مطلب مراجعه كنيد

 

 

>>ادامـه مـطـلـب<< 

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 18:52 توسط M...A...R...Y...A...M...| |

قالب : پيچك

كدهای جاوا وبلاگ




دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar